صبح قشنگ پاييزي و شیطنتای امیرعلی
از شهركرد، اصفهان و تهران شاهد موج شديد اعتراض به مامان آزي بخاطر بروز نكردن وبلاگ اميرعلي هستيم.
مامان آزي نمي نويسه چون شيطنتاي اميرعلي اصلاً بهش امان نمي ده ، باور كنيد تنبلي نمي كنه ... اصلا براي اينكه ثابت بشه مامان تنبلي نمي كنه بذارين براتون مفصل تعريف كنه از شيطنتاي شازده پسر در يك صبح قشنگ پاييزي ، صبح جمعه 28 مهرماه 91:
امروز روزتعطيله ولي نه روز استراحت ...
باباعباس كه همچنان مشغول كاراي ساختمونه ، بلافاصله بعد از خوردن صبحانه به قول اميرعلي ميره ساختمون، خونه بسازه.
مامان آزي هم بخاطر شاغل بودن مجبوره بيشتر امور مربوط به نظافت و سروسامون دادن به خونه را بذاره واسه روزاي تعطيل. اميرعلي هم كه خيلي آقاس و اصلا اجازه نمي ده مامانش تنهايي به همه كارا برسه و با حس مسئوليت بسيار بالا بهش كمك مي كنه.
مامان تصميم داره كمي به اوضاع آشپزخونه رسيدگي كنه ودر حالي كه مشغول شستن ظرفاي صبحانه اس ، متوجه ميشه كه امير علي هم مشغول كنكاش در آشپزخونه اس ...
- مورچه ها
كنار ديوار آشپزخونه مورچه ها جمع شدن، اميرعلي هيجان زده مي گه : وااااي مورچه ها ، جارو كوچيكه را بده من !
مامان آزي جارو شارژي را ميده به گل پسر و مشغول تماشاي تلاش مسئولانه پسرش مي شه كه با زحمت بسيار جارو را سمت مورچه ها مي گيره و روشنش مي كنه. حالا ديگه اثري از مورچه ها نيست.
اميرعلي خرسند از انجام دادن يه كار مهم به مامان ميگه : خودم ني تونم خاموش كنم .
و بعد از مامان ميخواد كه جارورا بذاره سر جاش!
- كابينت ظروف پذيرايي از مهمان
اميرعلي در طول روز چندين بار حال كابينت ظروف پذيرايي از مهمونا را مي پرسه ، اساسي ... مامان آزي مشغول مرتب كردن ظرفاس كه اميرعلي تصميم مي گيره چاقوها را مرتب كنه ! مامان سعي داره چاقوها را از دسترسش دور نگه داره كه در لحظه، وروجك دو تا از ترشي خوري هاي سرويس آركوپالو بر ميداره و فرار مي كنه به سمت سالن ، تا مامان بخواد بفهممه اوضاع از چه قراره ، اميرعلي در يك چشم به هم زدن هر دوتا ظرفو با هم از سالن پرتاب ميكنه به سمت آشپزخونه. يكيشون نجات پيدا مي كنه و يكيشونم ... خب معلومه ، مي شكنه ديگه.
مامان آزي اصلا تو فكر " اوا ، خدا مرگم بده ،سرويسم ناقص شد! " نيست و فقط نگران خرده هاي ظرف شكسته اس كه اميرعلي خوشحال از صداي شكستنش ، مي خواد از نزديك شاهد تماشاي شاهكارش باشه و همين باعث مي شه جمع كردن و جارو كردن خرده هاي ظرف شكسته تبديل بشه به يه پروژه عظيم كه ناچاراً از مامان جون طلب امداد ميشه.
- كابينت ادويه جات
اين كابينت با همكاري مامان و پسر مرتب ميشه و اميرعلي ابداً نمك و زردچوبه و فلفل كف آشپزخونه نمي ريزه كه !
ضمناً خاطر نشان مي كنم اميرعلي عاشق مرتب كردن بسته هاي هاتي كاراس : خودم مرتب كنم .
- كابينت مواد غذايي
اين كابينت هم مشابه كابينت ادويه جات و اين بار همون قصه با برنج و شكر و چايي و ...
- پودر لباسشويي
مامان آزي : مي خوام پودرهاي لباسشويي را بريزم تو ظرفش.
اميرعلي : من بريزم.
اميرعلي مشغول ريختن پودرا ميشه ، در آخر كلي پودر از قيف ريخته توي سيني كه زير ظرف پودراس.
اميرعلي : قاشق بده !
مامان هم در حيرته كه حالا چرا قاشق ؟! اميرعلي بعد از كلي تلاش و جمع كردن كمي از پودرا با قاشق ، ناگهان سيني را وارونه كرده و راضي و خوشحال مي گه: تمام ، حالا دساما بشورم !
و در نهايت جمع كردن و جارو كردن همه ريخت و پاشايي كه مامان در حين مرتب كردن آشپزخونه باعث شده ، تاكيد مي كنم مامان باعث شده نه اميرعلي ، و حالا يه آشپزخونه تمييز و مرتب ...
اين وروجك روز به روز خوردني تر ميشه و لحظه به لحظه شيرين كارياش بيشتر و بيشتر...
اينم يه پست طولاني ... آيا ديگه شاكي ندارم ؟


صبح قشنگ پاييزي و شیطنتای امیرعلی
